این خواسته در ظاهر اخلاقی و حتی ضروری است. مسئله از جایی آغاز میشود که فرض کنیم «سمت درست تاریخ» در هر لحظه کاملاً روشن و بیابهام است. حال آنکه دقیقاً در لحظات التهاب سیاسی و اجتماعی، تشخیص حقیقت دشوارتر از همیشه میشود. امروز یکی از دشوارترین مسئولیتهای یک هنرمند ایرانی شاید نه انتخاب سریع یک اردوگاه، بلکه مقاومت در برابر فشار برای انتخابهای شتابزده باشد. این حرف به معنای بیتفاوتی، محافظهکاری یا فرار از مسئولیت اجتماعی نیست. برعکس، گاهی اخلاقیترین کنش هنرمند، امتناع از تکرار چیزی است که هنوز درباره حقیقت آن مطمئن نیست. تن ندادن به تقسیمبندی سادهای که هواداری و دوستی با یکی یعنی دشمنی قطعی با دیگری.
در فضای قطبیشده، نخستین قربانی معمولاً «پیچیدگی» است. واقعیت سیاسی و اجتماعی چندلایه است، اما رسانههای هیجانی به پاسخهای ساده علاقه دارند: این خوب است، آن بد است. این قهرمان است، آن خائن. این مردماند، آنها دشمن مردم. تقلیل اندیشیدن است به هواداری. در چنین فضایی، انسانها پیش از آنکه سخن بگویند، درون دستهبندیها قرار میگیرند. اگر کسی از یک اعتراض دفاع کند، فوراً ممکن است تمام مواضع دیگر او نیز به همان موضع تقلیل پیدا کند. اگر درباره بخشی از یک جریان انتقاد کند، ممکن است متهم شود که در خدمت جریان مقابل است.
هنرمند اگر تسلیم این منطق شود، از جایگاه یک ناظر خلاق و مستقل به یک ابزار تبلیغاتی تبدیل میشود. حتی ممکن است با نیت مبارزه با یک قدرت، ناخواسته زبان همان قدرت را بازتولید کند: زبان حذف، تحقیر، نفرت، سادهسازی و غیرانسانی کردن مخالف. این خطر بهخصوص در عصر شبکههای اجتماعی جدیتر است. سرعت انتشار، ارزشمندتر از دقت شده و واکنش فوری، جای تأمل را گرفته است. یک تصویر، یک ویدئو، یک جمله یا یک روایت احساسی میتواند میلیونها بار بازنشر شود، پیش از آنکه کسی بپرسد منبع آن چیست، در چه زمینهای تولید شده و چه چیزی از قاب آن حذف شده است.
تبلیغات مدرن الزاماً دروغ کامل نمیگوید. گاهی حقیقتی ناقص را چنان انتخاب و برجسته میکند که نتیجه آن از یک دروغ مؤثرتر است. بنابراین هنرمند امروز باید بیش از هر چیز «سواد تشخیص» داشته باشد. وظیفه او فقط تولید اثر نیست. باید بتواند میان خبر، تحلیل، تبلیغات، شایعه، روایت شخصی و عملیات روانی تمایز بگذارد. این امر به معنای تبدیل شدن هنرمند به روزنامهنگار یا پژوهشگر سیاسی نیست، اما دستکم مستلزم یک اصل ساده است: ادعای بزرگتر و احساسیتر، باید با احتیاط بیشتری پذیرفته شود. از سوی دیگر، نباید این احتیاط را بهانهای برای بیعملی کرد. «من هیچچیز نمیدانم» اگر به یک موضع دائمی تبدیل شود، میتواند به اندازه شعارهای افراطی مسئلهساز باشد. هنرمند نمیتواند همیشه منتظر بماند تا تمام ابهامها از میان بروند. چنین لحظهای شاید هرگز فرا نرسد. مسئله، حذف موضع نیست. مسئله، تغییر معنای موضع است.
ممکن است هنرمند به جای اعلام وفاداری به یک جریان سیاسی، از اصولی دفاع کند که مستقل از جریانها ارزش دارند: کرامت انسان، آزادی بیان، حق اعتراض مسالمتآمیز، مخالفت با شکنجه و خشونت علیه غیرنظامیان، حق دسترسی به اطلاعات، عدالت، برابری در برابر قانون و حق متفاوت بودن. این اصول ممکن است در مقاطع مختلف، هنرمند را در برابر گروههای مختلف قرار دهند. همین ویژگی، اتفاقاً نشانه استقلال آنهاست. هنرمند همچنین باید بتواند بگوید «نمیدانم».
این جمله در فرهنگ سیاسیِ دوقطبیشده، گاهی نشانه ضعف تلقی میشود. حال آنکه دروغ گفتن با اطمینان، بسیار خطرناکتر از ندانستن صادقانه است. هنرمندی که درباره اصالت یک تصویر، صحت یک ادعا یا مسئولیت یک حادثه مطمئن نیست، حق دارد قضاوت را به تعویق بیندازد. تعویق قضاوت با انکار حقیقت تفاوت دارد.
مسئله مهم دیگر، تفکیک «همدلی» از «تأیید سیاسی» است. هنرمند میتواند رنج انسانها را ببیند، خشم جامعه را بفهمد و با قربانیان همدلی کند، بدون آنکه تمام تحلیل سیاسی یک جریان را بپذیرد. میتواند از آزادی دفاع کند، بدون آنکه هر فردی را که خود را نماینده آزادی معرفی میکند، بیچونوچرا تأیید کند. میتواند با مخالف یک حکومت همدرد باشد و همزمان از برخی رفتارها یا شعارهای همان مخالف انتقاد کند. این استقلال فکری باید نه تنها مجاز، بلکه ارزشمند تلقی شود. هنرمند لازم نیست «سرباز» باشد. یکی از خطرناکترین استعارهها در سیاست این است که جامعه را به میدان جنگ دائمی تبدیل کنیم و از هرکس بخواهیم سرباز یکی از طرفین باشد.
هنر اما دقیقاً زمانی بیشترین اهمیت را پیدا میکند که اجازه ندهد انسانها صرفاً به سرباز، رأی، عدد، هوادار یا دشمن تبدیل شوند. هنر باید فردیت انسان را دوباره به میدان بازگرداند. هنرمند میتواند به جای تولید شعار، پرسش تولید کند. میتواند به جای تحریک نفرت، پیچیدگی را نشان دهد. میتواند به جای قهرمانسازی، تناقضهای قهرمان را نیز آشکار کند. میتواند به جای بازتولید تصاویر ترسناک و هیجانانگیز، از خود بپرسد این تصویر چه چیزی را به ما نشان نمیدهد. حتی سکوت هنرمند نیز اگر آگاهانه، مسئولانه و همراه با حفظ کرامت دیگران باشد، الزاماً به معنای خیانت نیست. همانطور که پرسروصداترین موضعگیریها الزاماً شجاعانه یا اخلاقی نیستند.
با این حال، باید میان «سکوت مسئولانه» و «سکوت منفعتطلبانه» تفاوت گذاشت. هنرمندی که از ترس از دست دادن موقعیت، مخاطب یا منافع شخصی از هرگونه واکنش اخلاقی پرهیز میکند، نمیتواند احتیاط را فضیلت بنامد. پرسش تعیینکننده این است: آیا سکوت او حاصل ناتوانی در تشخیص و احترام به پیچیدگی است، یا حاصل ترجیح منفعت شخصی بر رنج دیگران؟
مهمترین وظیفه هنرمند در چنین شرایطی، حفظ امکان گفتوگو است. جامعهای که در آن همه فقط با همفکران خود سخن میگویند، خیلی زود به جامعهای تبدیل میشود که در آن هیچکس واقعاً دیگری را نمیبیند. هنرمند میتواند فضایی بسازد که در آن آدمها پیش از آنکه «عضو یک اردوگاه» باشند، انسان دیده شوند. «درست ایستادن» همیشه به معنای ایستادن در کنار یک پرچم، یک حزب، یک چهره یا یک جریان نیست. درست ایستادن یعنی در کنار حقیقت ایستادن، حتی وقتی حقیقت به سود دوستان ما نیست. یعنی بتوانیم همان خشونتی را که از سوی مخالف محکوم میکنیم، وقتی از سوی طرف خودمان رخ میدهد نیز محکوم کنیم. یعنی برای آزادی فقط زمانی مطالبهگر نباشیم که آزادیِ همفکرانمان در خطر است. یعنی از قربانی بودن هیچ گروهی، مجوزی برای بیرحمی علیه گروهی دیگر نسازیم.
در روزگار مهآلود، هنرمند نخست باید از گم کردن چشمهای خود جلوگیری کند. نباید اجازه دهد خشم، ترس، محبوبیت، فشار جمعی یا الگوریتمهای شبکههای اجتماعی به جای وجدان او تصمیم بگیرند. هنرمند اگر قرار است نقشی در تاریخ داشته باشد، بیش از آنکه بلندگوی یک لحظه باشد، باید حافظ چیزی باشد که در لحظههای پرهیاهو از دست میرود: قدرت دیدن انسان، تحمل ابهام، پرسیدن، تردید کردن و در نهایت، دفاع از حقیقت حتی زمانی که حقیقت برای هیچیک از اردوگاهها خوشایند نیست.
شاید «سمت درست تاریخ» اصلاً جایی نباشد که جمعیت با صدای بلند نشانش میدهد. شاید گاهی درستترین سمت، همان نقطه دشواری باشد که انسان در آن همزمان بتواند علیه ظلم اعتراض کند، از آزادی دفاع کند، قربانی را ببیند، دروغ را حتی اگر به نفع موضع خودش باشد رد کند و از تبدیل شدن به آن چیزی که با آن مبارزه میکند، بترسد. برای هنرمند، این ترس نه ضعف، بلکه یکی از آخرین نشانههای سلامت اخلاقی است.